بهترین غذاها

سوفیوس روز به تمامی پرسش ها با صبر و حوصله جواب می‌داد. اما به این نیز قانع نبود. اوضاع زندگی روزمره ما آدم‌ها موضوع مناسبی برای آموزش های او بود. وقتی غذا خیلی حسابی نبود، این داستان را با لبخندی ساده تعریف می کرد: روزی روزگاری شاهی بود چنان خوش خوراک که گویی فقط برای […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , | نظر دهید

مردی که زیاد سفر کرده بود

روزی بعضی از شاگردان تصمیم گرفتند مرا امتحان کنند. همین طوری که آدم وارد مدرسه حکیمی بزرگ نمیشود! اما سوفیوس باز هم حکایتی تعریف کرد: وقتی امپراتور چین برای برقراری صلح و آرامش عازم سرزمین های شمالی شد، تصمیم گرفت از میان برجسته ترین افراد، ده مشاور انتخاب کند. ده دانشمند که در زمان سختی […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , , , | نظر دهید

به باغ خود رسیدگی کنید

گاهی آثاری از جنگی که در دوردست در جریان بود، در این جزایر آرام نیز مشاهده می شد. بعضی از شاگرد ها از استادمان می‌پرسیدند چه باید کرد و چه نباید کرد. سوفیوس، با کمال تعجب، پاسخ می داد: «نمی‌دانم» سرانجام روزی درباره این موضوع حکایتی تعریف کرد… مختار مردی نیکو سرشت بود. هیچ چیزی […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , | نظر دهید

دو پسرعمو

یکی از شاگردان پرسید:« استاد، راز تندرستی چیست؟» سوفیوس پاسخ داد:« رازی در کار نیست، دارویی معجزه گر نیز ندارد. اما بگذارید این حکایت را برایتان بگوییم…» کشاورزی بود که با چند راس گاوی که داشت در تکه زمینش خوب وخوش می زیست… تا روزی پسرعموی پزشکش که در پایتخت به سر می برد، به […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , , , , | نظر دهید

چشم اسب آبی

روزی اسب آبی داشت از مرداب می گذشت که یکی از چشم هایش کنده شدو ته آب افتاد. اسب آبی اینجا و آنجا به جستجوی چشمش پرداخت. هی دور خودش چرخید، راست و چپ، عقب و جلو را گشت، اما از چشمش اثری نبود. پرنده های کنار آب که او را می دیدند، سرش فریاد […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , , | نظر دهید

«حلقه گیگس»

چوپانی بود به نام گیگس که روی جسدی انگشتر اسرار آمیزی یافت. روزی او به همراه بقیع چوپان ها نزد شاه فرا خوانده شد. او همانطور که نشسته بود، با انگشترش بازی میکرد و در این اثنا جای نگین انگشتر را چرخاند. با کمال تعجب دید که با همین کار ساده، نامرئی شده است. چوپان […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , | نظر دهید

مرد حکیم و گربه ی دزد

حکیمی در عبادتگاهش گربه ای داشت که بسیار دوستش می داشت. گربه چنان عزیز بود که حتی هنگام عبادت حکیم کنار او و روی جا نمازش می آمد. گربه به راحتی در عبادتگاه می گشت و همه او را می شناختند. حتی به آشپزخانه هم می رفت، اما هیچگاه کم ترین غذایی برنمی داشت. تا […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , , , | نظر دهید

مروارید گرانبها

میگویند شبی مرد فرزانه ای در ساحل اقیانوس قدم میزد که به روستای کوچک ماهیگیران رسید. او آواز خوانان از روستا گذشت و در حالی که از روستا دور میشد، مردی را دیدکه پشت سرش می دود. «خواهش میکنم، خواهش میکنم! بایست! مروارید گرانبها را به من بده!» مرد فرزانه بقچه اش را روی زمین […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | نظر دهید

استاد خوشبختی چیست؟

خوب فکر کن!!! کشاورزی عادت داشت کنار چشمه ای برود و در آنجا از بابت فقری که گرفتارش بود، به تلخی بنالد. مگر فقر میگذاشت او بتواند خوشبخت باشد؟ یک روز صبح، یکی از قطره های اشکش در چشمه افتاد و غولی را که در آن بود، تحت تاثیر قرار داد. غول برخاست و گفت: […]

بخش داستان فلسفی, داستانک | Tagged , , , , , , | نظر دهید
تماس با ما

برای تماس با ما لطفا از طریق فرم زیر ایمیل بزنید.

Not readable? Change text. captcha txt