مردی که زیاد سفر کرده بود

 در داستان فلسفی, داستانک

روزی بعضی از شاگردان تصمیم گرفتند مرا امتحان کنند.
همین طوری که آدم وارد مدرسه حکیمی بزرگ نمیشود! اما سوفیوس باز هم حکایتی تعریف کرد:
وقتی امپراتور چین برای برقراری صلح و آرامش عازم سرزمین های شمالی شد، تصمیم گرفت از میان برجسته ترین افراد، ده مشاور انتخاب کند.
ده دانشمند که در زمان سختی ها و گرفتاری ها بتوانند او را از مهلکه نجات دهند. چنانکه میشد پیشاپیش حدس زد، افراد زیادی داو طلب شدند، زیرا مزد خوبی میدادند: غذا، خانه و پول حسابی در برابر چند سفارش و نصیحت، آن هم در زمان دشواری!
همه یکی یکی مدرک تحصیلی و دوره های متعدد آموزشی خود را پیش کشیدند و شاه به بررسی و انتخاب آنها نشست.
تقریبا همه آنها را دید و پسندید. ناگهان گدایی ژنده پوش سر رسید. همگی با دیدن او خنده سر دادند. امپراتور از او پرسید چه مدارکی برای اثبات توانایی علمی خود دارد.

گدا جواب داد: «ادعایم را بپذیرید، زیرا من زیاد سفر کرده ام!»

ابتدا شاه در برابر این گستاخی گدا خشمگین شد، اما لحطه ای بعد، تغییر عقیده داد. زیرا به هر حال آنچه این مرد میگفت، خیلی هم بی ربط و احمقانه نبود.

سفر همسنگ سال ها مطالعه و تحصیل است.

به این ترتیب او دهمین مشاوره شاه شد.در طول همه سال های جنگ، گدا به هیچ درد شاه نخورد.

او بر صندلی روان خود می نشست و مناظر اطراف را می نگریست. مشاوران دیگر مشورت ها و گفته های خود را به حضور شاه می بردند اما گدا هیچ نمی گفت.
سرانجام روزی آمد که امپراتور در تنگنای بدی قرار گرفت. جنگ سالاران او را با بخشی از سپاهش در کنار رودی تنها گذاشتند. راهی برای عبور از رود نبود. پل ها ویران شده بود. تنها چند قایق کوچک ماهیگیری در آنجا بود که مال روستاییان اطراف بود و آن هم برای انتقال ارتش او کافی نبود.
موقعیت وحشتناکی بود، زیرا سپاهیان جنگ سالاران فقط یک روز با سرزمین های مرزی فاصله داشتند. امپراتور باید عجله میکرد. او همه مشاورانش را جمع کرد. هریک از ظن خود یار او شد و چیزی گفت:
«مهندس ها باید خیلی فوری فوتی پل بسازند..»
«باید بقیه ی نیرو ها را برای کمک باخبر کرد…»
«باید شناکنان از رود گذشت…»
امپراتور هیچ کدام از این پیشنهاد ها را نپذیرفت. در این هنگام، مردی که بسیار سفر کرده بود، رشته سخن را به دست گرفت:« یک بار در سرزمینی دور دیدم سپاهی با قایق هایشان پلی درست کرده اند. تمامی قایق های ماهیگیرها را بگیرید و آنها را از این طرف تا آن طرف رود کنار هم ببندید. همه افراد شما میتوانند از روی قایق ها بپرند و به آن طرف رود بروند.»
به نظر امپراتور فکر عجیب و غریبی بود. اما نظری بهتر مطرح نشده بود. از این رو، حرف او را گوش کرد و بدین ترتیب زندگی امپراتور و سپاهش نجات یافت.
صبح زود که جنگ سالاران غافلگیرانه حمله کردند، نفهمیدند امپراتور و افرادش چگونه به ان سوی رودخانه رفته اند.
امپراتور خواست به مردی که زیاد سفر کرده بود پاداشی بدهد، اما او روی صندلی روان خود به خواب رفته بود.

گردآوری: حمیرا دماوندی

 

Recommended Posts

نظرات و پیشنهادات

تماس با ما

برای تماس با ما لطفا از طریق فرم زیر ایمیل بزنید.

Not readable? Change text. captcha txt