زندگی به من عشق میورزد و من در امنیت هستم.
من، آزادانه گفتگو میکنم.
من در امنیت و آرامش پرورش یافتم. من، به آموختن، پرورش یافتن و تغییر کردن، عشق میورزم و در این میان، احساس امنیت میکنم، زیرا می دانم که تغییر کردن، قسمتی طبیعی از زندگی است. شخصیت من، قابل انعطاف بوده و با جریان زندگی حرکت کردن، برایم ساده است. وجود درونی من، سازگار است؛ با این حال در هر حادثه و تجربه ای، در امنیت و آرامش هستم. وقتی کودکی بیش نبودم، نمیدانستم که آینده برایم چه خواهد آورد و اکنون نیز که سفرم را به سوی سالمندی آغاز کردهام، میدانم که فردا یعنی (ندانسته ها و اسراری سر به مُهر). میخواهم باور کنم که در امنیت و آرامش پرورش یافته و عهده دار زندگی خویش هستم. نخستین فعالیت بزرگسالیام، آموختن این است که بی چون و چرا به خود عشق بورزم زیرا دیگر به هر آنچه ممکن است آینده برایم بیاورد، میتوانم دست بیابم.
من، از حصارها گذشته، به سوی امکانات میروم.
در زندگی ام، حصاری وجود ندارد.
دروازه های رو به خرد و آموزش، همواره بازند و هر چه بیشتر، دوست دارم که به سوی آنها گام بردارم. حصارها، بندها، موانع و مشکلات، آموزگاران شخصی هستند که به ما این فرصت را میدهند تا از گذشته خارج شده، به سوی همه امکانات هستی وارد شویم. من به دهن خویش و هر آنچه در مسیرش وجود دارد – که بالاترین اندیشه قابل تصور است – عشق می ورزم. وقتی ذهنم به چیزهای خوب میاندیشد، حصارها و بندها از بین میروند. زندگی ام از معجزات کوچک پُر میشوند. و اکنون و همیشه، این اجازه را به خود میدهم تا هیچ کاری نکرده جز آنکه بنشینم و به سوی خرد الهی روی بگشایم. من دانش آموز زندگیام و به آن عشق میورزم.
اگر از خواندن این مقاله لذت بردید از مقاله قبلی ما نیز دیدن کنید.
روی لینک زیر کلیک کنید.
