بهترین خویشاوند من، کسی است که با خودم دارم.
من، اتاقهای زیادی برای عشق میسازم.
هم خویشاوندان، و هم همسران، بسیار حائز اهمیت هستند، اما همه موقتیاند زیرا روزی فرا میرسد که آنها نیستند. کسی که همیشه با اویم و همواره با من است، خود من هستم. خویشاوندی من با من، ابدی است. پس من، بهترین دوست خودم هستم. من هر روز، مدتی را صرف میکنم تا با قلب خود ارتباط برقرار نمایم. من آرامش دارم و عشق را با خود احساس میکنم که گویی در بدنم جاری است و دیگر جایی برای ترسها و گناه در من وجود ندارد. من احساس میکنم که عشق، ذره ذره در هر سلول بدنم نفوذ میکند. میدانم که من با جهانی در ارتباط هستم که به من و دیگران، بی هیچ قید و شرطی عشق میورزد. این عشق مطلق، قدرتی است که مرا آفریده و همواره اینجاست… برای من. وقتی در خود، مکانی امن برای عشق بنا میکنیم، برای خود تصویری از عشق به مردم و جهان ترسیم مینماییم. زمان آن رسیده که از درون خود رها شده و بپذیریم که وجود خویشاوندان نیز ضروری است.
عشق، جهان مرا برای همه میسازد.
عشق من، قدرتمند است.
من، گرچه خود را دوست دارم اما همیشه خودم را مورد بررسی قرار میدهم. انواع رویدادها و اتفاقات میآیند و میروند؛ اما آن چه برایم ثابت میماند، عشق است. این، دلیل بیهودگی و خودبینی نیست. کسانی که بیهوده و خودبین هستند، به حد زیادی از خود منزجرند که آن را با لایه ای از (من از تو بهترم) پوشش میدهند. خویشتن دوستی، قدردانی ساده ای است که در وجود من معجزه میکند. وقتی واقعاً به خودم عشق می ورزم، دیگر نه میتوانم به خود صدمه بزنم، نه به دیگران. برای من، رو در رویی با جهان، عشق بی قید و شرط است که با خودپذیری و خویشتن دوستی آغاز می شود. من، برای عشق ورزی به خود، چندان مکث نمیکنم. خود را، درست همان گونه که این جا و اکنون هستم میپذیرم.
