من از خدا، تصوری عاشقانه دارم.
قدرتی عظیم که همه ما را آفریده است.
من، این قدرت را دارم که چیزها را، همان طور که هستند ببینم. میتوانم با چشم عشق، چیزها را همان طور که خدا انجام داده ببینم. از آنجایی که این ذات خداوندی است که همه جا حاضر بوده، و قدرت و دانش کل آفرینش است، میدانم که همه و هر چه در این هستی وجود دارد، از عشق خداوند سرچشمه میگیرد. عشق خداوند مرا احاطه کرده، در من ساکن شده، پیشاپیش من گام بر میدارد و راه را برای من هموار میکند. من کودکی هستم که محبوب جهانم و جهان، عاشقانه همیشه و در هر حالتی مراقب من است. وقتی به چیزی نیاز دارم، رو به سوی قدرتی میکنم که مرا آفریده است. وقتی چیزی طلب کردم، حتی پیش از رسیدن به خواسته ام، شکرگزاری میکنم زیرا میدانم آن چیز در تسلسل کامل زمان – مکان به دستم خواهد رسید.
من میبخشم و رها میشوم.
من از خشم رها هستم.
کودکان، عصبانیت خود را به راحتی ابراز میکنند. ما نیز وقتی بزرگ شدیم، می آموزیم که عصبانیت خود را ابراز کرده و آن را به خشم تبدیل کنیم. خشم در جسممان منزل میگیرد. سالهای قبل، مثل بسیاری از مردم عادت کرده بودم که در زندان معتقد به عدالت خود زندگی کنم. احساس میکردم عصبانی شدن از هر کاری که دیگران انجام میدهند، کار درستی است. آن قدر در آن حالت میماندم تا تندی و خشم حاصل از عصبانیت، نسبت به اصل اتفاق، آزار و اذیت بیشتری ایجاد کند. وقتی از بخشیدن امتناع میکردم، شخصی بودم که آسیب میرساندم. در آزادی به روی قلبم مُهر میشد و نمیتوانستم به خود نیز عشق بورزم، اما فهمیدم که بخشش، معنای چشم پوشی از رفتار منفی دیگران نیست. رهایی از خشم، به من اجازه داد که از زندان بیرون بیایم. آن در، برای قلب من باز شد و فهمیدم که آزاد هستم. پس بخشیدم، رها شدم و آزادانه به پرواز درآمدم.
اگر از خواندن این مقاله لذت بردید از مقاله قبلی ما نیز دیدن کنید.
روی لینک زیر کلیک کنید.
