داستان پندآموز

خود را مجبور به پیشرفت کنید

ژاپنی ها و ماهی تازه   ژاپنیها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد. بنابراین برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایقهای ماهیگیری، بزرگ تر شدند و مسافتهای دور تری را پیمودند. ماهیگیران هر

روبان آبی

💥اين روبان آبي براي شماست لطفا قبول كنید! 🟦🟦🟦🟦🟦 آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. آن گاه

دوباره از نو

  شکوفهٔ صورتی زیبایی نظرم را جلب کرد. به آن نزدیک شدم. چنان بوی آرام بخشی داشت که دلم می خواست هیچ وقت ریه هایم پر نمی شد و بدون وقفه از این بوی خوش نشاط آور، لذت می بردم

راز خوشبختی

  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی «سعدی» «راز خوشبختی» روزگاری مردی فاضل زندگی می کرد که هشت سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد. او

داستان یک فنجان

گریز ای جان ز بلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد «مولوی» «داستان یک فنجان» پدربزرگ و مادربزرگی به یک فروشگاه می روند. آنها می خواهند برای نوه شان یک هدیه تولد بخرند. ناگهان مادربزرگ چشمش به یک

حکایت جنگل ما

  مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد. رئیسش که یک شیر بود، از اینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود.بنابراین بدین منظور

حق دخالت در امور همسایه

حق دخالت در امور همسایه: یک آپارتمان را در محله‌ی باغ‌جیلار استانبول تصور کنید. قصد دارم داستان دو خانواده را برایتان نقل کنم: یکی حقیقی و آن دیگری تخیلی. ابتدا داستان خانواده‌ی تخیلی را برایتان بازگو می‌کنم، چرا که دنیای

دموستنس خطیب یونانی

  دموستنس، خطیب بزرگ و معروف یونانی است. او آدم ضعیفی بود. صدایش بسیار نارسا و اندامش بی قواره بود و فن سخن گفتن را حتی در حد یک بچه معمولی به کلی بلد نبود. در آن دوره یونان که

هر اتفاقی ‌می‌افتد به نفع ماست!

پادشاه و وزیر در کشوری پادشاهی زندگی می‌کرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود. روزی برای پادشاه یک انگشتر به عنوان هدیه آوردند، ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه پرسید:« این چرا این‌قدر ساده

اژدها و دختر

  یکی بود یکی نبود، در جایی دور پیرمرد فقیری با زن و دخترش زندگی می کرد. دخترش در زیبایی همتا نداشت و در مهربانی هم شهره عام و خاص بود. پیرمرد هر روز به کوه می رفت و مقداری