سازمان سیا(سازمان جاسوسی آمریکا) برای انجام کارهای تروریستی به گزینش فرد مناسبی اقدام کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود، طوری که تست های بی شماری از افراد متعدّد گرفته شد و سوابق تمام افراد، حتی
مرد فقیری با خانواده اش در یک کلبه چوبی کوچک، در جنگل زندگی می کرد. او زندگی فقیرانهٔ خود را با جمع آوری چوب و فروش آنها، می گذراند. روزی هنگام کار در جنگل صدای نالهٔ حیوانی را شنید که
سواری در بیابان با فرا رسیدن شب به قصد توقف استراحت، توقف کرد. سپس یک قطعه چوب نسبتاً بزرگ را یافت، آن را در زمین فرو کرد و افسار اسبش را به آن بست. صبح روز بعد، با این اندیشه
میرزا آقاخان نوری و یک سؤال شخصی در زمان میرزا آقاخان نوری، یک کرهٔ جغرافیا از اروپا به ایران آورد و به حضور صدر اعظم برد. میرزا آقاخان از او پرسید: آمریکا کجای این کُره است؟ آن شخص جواب داد:هر
روزی روزگاری شاهی بود بی کار و مردم آزار. یک روز برای تفریح و خوش گذرانی اعلام کرد: هر کس بتواند دروغی بگوید که من باور نکنم دخترم را به عقد او در می آورم! این خبر دهان به دهان
در یک باغ بزرگ پرتقال، روی یکی از درختان غول پیکر، به جز صدها پرتقال دیگری که روی آن درخت زندگی میکردند، هفت پرتقال روی یک شاخه نزدیک به هم قرار داشتند. آن هفت پرتقال همیشه با هم در حال
قبل از آنکه تله موشی بسازیم، ببینیم اصلاً آیا موشی در کار است. مشکلِ مایکلِ راننده مایکل رانندهٔ اتوبوس شهری، مثل همیشه اوّل صبح با اتوبوسش در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل
دوستان ما فرشته هایی هستند که وقتی بال هایمان پرواز را از یاد میبرند، ما را از زمین بلند می کنند. فرشته ای در پارک دخترکی پابرهنه و کثیف روی سکویی در پارک نشسته بود و آدم هایی را که
در روزگاران قدیم درب قصر یکی از پادشاهان لکه سیاهی افتاده بود خادمین و درباریان هر کاری می کردند و هر جا که ممکن بود رفتند ولی نتوانستد لکه را از بین ببرند. مرد فقیری از این موضوع مطلع شد
هر بلایی کز آسمان ببارد گرچه بر دیگری قضا باشد به زمین نارسیده می پرسد خانهٔ انوری کجا باشد «انوری» شانس و بدشانسی وقتی بیدار شدم تمام تنم درد میکرد و می سوخت. چشم هایم را باز کردم و دیدم